تبليغاتX
گلچین

مرگ همکار
             مرگ همکار
 
یکروز وقتى کارمندان به اداره رسیدند، اطلاعیه بزرگى را در تابلوى اعلانات دیدند که روى آن نوشته شده بود:
«دیروز فردى که مانع پیشرفت شما در این اداره بود درگذشت. شما را به شرکت در مراسم تشییع جنازه که ساعت ١٠ در سالن اجتماعات برگزار مى‌شود دعوت مى‌کنیم.»

در ابتدا، همه از دریافت خبر مرگ یکى از همکارانشان ناراحت مى‌شدند امّا پس از مدتى، کنجکاو مى‌شدند که بدانند کسى که مانع پیشرفت آن‌ها در اداره مى‌شده که بوده است.

این کنجکاوى، تقریباً تمام کارمندان را ساعت١٠ به سالن اجتماعات کشاند. رفته رفته که جمعیت زیاد مى‌شد هیجان هم بالا مى‌رفت. همه پیش خود فکر مى‌کردند: «این فرد چه کسى بود که مانع پیشرفت ما در اداره بود؟ به هر حال خوب شد که مرد!»
کارمندان در صفى قرار گرفتند و یکى یکى نزدیک تابوت مى‌رفتند و وقتى به درون تابوت نگاه مى‌کردند ناگهان خشکشان مى‌زد و زبانشان بند مى‌آمد.
آینه‌اى درون تابوت قرار داده شده بود و هر کس به درون تابوت نگاه مى‌کرد، تصویر خود را مى‌دید. نوشته‌اى نیز بدین مضمون در کنار آینه بود:
«تنها یک نفر وجود دارد که مى‌تواند مانع رشد شما شود و او هم کسى نیست جزء خود شما. شما تنها کسى هستید که مى‌توانید زندگى‌تان را متحوّل کنید. شما تنها کسى هستید که مى‌توانید بر روى شادى‌ها، تصورات و موفقیت‌هایتان اثر گذار باشید. شما تنها کسى هستید که مى‌توانید به خودتان کمک کنید.
زندگى شما وقتى که رئیستان، دوستانتان، والدین‌تان، شریک زندگى‌تان یا محل کارتان تغییر مى‌کند، دستخوش تغییر نمى‌شود. زندگى شما تنها فقط وقتى تغییر مى‌کند که شما تغییر کنید، باورهاى محدود کننده خود را کنار بگذارید و باور کنید که شما تنها کسى هستید که مسئول زندگى خودتان مى‌باشید.
مهم‌ترین رابطه‌اى که در زندگى مى‌توانید داشته باشید، رابطه با خودتان است.
خودتان را امتحان کنید. مواظب خودتان باشید. از مشکلات، غیرممکن‌ها و چیزهاى از دست داده نهراسید. خودتان و واقعیت‌هاى زندگى خودتان را بسازید.
دنیا مثل آینه است. انعکاس افکارى که فرد قویاً به آن‌ها اعتقاد دارد را به او باز مى‌گرداند. تفاوت‌ها در روش نگاه کردن به زندگى است.»
|+| نوشته شده در  یکشنبه 1387/02/08 ساعت 11:8 قبل از ظهر  توسط محسن عزیزاللهی  | 

علی تنهاست

علی،

تنهاست

ابتدا از حضار محترم، خانمها و آقایان باید عذر بخواهم بدلیل اینکه من در مقامی ایستاده ام که باید از علی سخن بگویم و این نهایت عجز و شرمندگی است و علاوه بر آن من یک سخن ران یا خطیب نیستم، بلکه یک معلم ساده ام و خواه نا خواه لحن سخنم همچون لحن سخن یک معلم در کلاس است و بنابر این شاید متناسب با چنین مجلس پرشکوهی نباشد.

اما فکر می کنم که ما بیش از هر چیز به تعلیم نیازمندیم، و حتی بیش از تبلیغ، به معرفت و آَشنایی علمی نیاز داریم.اشتباه بسیاری از روشنفکران بخصوص در کشورهای راکد این است که می پندارند با علم و تکنیک جدید می توان جامعه مترقی و آزاد داشت، در صورتیکه بینایی و آگاهی و دانش اعتقادی و ایدئولوژیک است که جامعه ای را حیات و حرکت و قدرت می بخشد. وارد کردن علم و صنعت در یک اجتماع ِ بی ایمان و بی ایدئولوژی ِ مشخص، همچون فرو کردن درخت های بزرگ و میوه دار است در زمین ِ نامساعد و در فصل نامناسب.

اما در عین حال آنچه را که ما فاقد آنیم، ایمان و قدرت ایمان نیست، بلکه عدم معرفت درست و منطقی و علمی بمسائلی است که بدان ایمان داریم.یکی از بزرگترین مسائلی که در تاریخ و جامعه ما مطرح است، اسلام و تشیع می باشد، که بسیاری از ما بدان معتقدیم، اما آن را بدرستی نمی شناسیم. به مذهبی ایمان داریم که آشنایی درست و منطقی از آن نداریم، مثلا ً به علی به عنوان یک امام، یک مرد بزرگ، یک ابَرمرد حقیقی، و به عنوان کسی که همه احساسها و تقدیسها و تجلیل های ما را به خود اختصاص داده اعتقاد داریم و همیشه در طول تاریخ، بعد از اسلام، ملت ما افتخار ستایش او را داشته است. اما متأسفانه آنچنان که باید و شاید او را نشناخته است، زیرا بیشتر به ستایش او پرداخته است نه شناختن او. از اینروست که امروز باید بیشتر به سخنی گوش دهیم که علی را به عنوان یک انسان بزرگ، یک رهبر، یک امام، و یک سرمشق می شناساند.

در تاریخ اسلام ستایش و تجلیل از علی شاید به اندازه لازم، شده باشد، بطوریکه ما بتوانیم کتابخانه های بزرگی از اشعار و مقالاتی که در کرامات و مناقب علی سروده و یا نوشته شده و در تجلیل از مقام و عظمت او در پیشگاه خداست ترتیب دهیم. اما متأسفانه وقتی دانشجوی من در این زمان و در این مملکت که کشور علی است از من می پرسد که برای شناختن علی چه کتابی را بخوانم؟ و برای اینکه سخنان و نظریات و افکار و اعمال او را خوب بفهمم به چه متونی مراجعه کنم؟ ، من جواب درستی ندارم که به او بدهم.

این گله ایست که من نه تنها به نمایندگی معلمین... بلکه به نمایندگی همه مردم از دانشمندان خودمان دارم که :

شما، برای شناساندن درست ِ علی به ملتش، به این مردم شیفته ای که با همه حیاتشان، ایمانشان، و خونشان، در راه علی و برای علی مبارزه کرده اند، چه کرده اید؟؟

ملت و مردم ما، در این راه کوتاهی نکرده اند، اما دانشمندان ما، که وظیفه آنها معرفی علی بود کوتاهی نمودند. یک ایرانی ِ نیمه تحصیلکرده نیمه کتابخوان و نیمه دانشمند باید بهتر از هرکس دیگر علی را بشناساند و معرفی کند و اگر محققی در دنیا خواسته باشد به جامعه ای برود که علی را بشناسد، آن جامعه باید ایران باشد، و همچنین اگر بخواهد به کتابخانه ای مراجعه کند تا اثری درباره او مطالعه نماید، قائدتا ً می بایستی به کتابخانه های ما بیاید و آثار دانشمندان ما را انتخاب کند.ملت ما همواره چنانکه باید، به ستایش علی و فرزندانش و بزرگداشت آنها پرداخته است، اما به عنوان یک فرد عضو این جامعه باید از دانشمندان و فضلا و علمای خودمان سئوال کنیم که :

چرا علی را درست بما نشناساندند؟؟

در مقدمه کتاب " حجربن عدی" ، حقیقتی را نوشته بودم که گفتند: "مصلحت" نیست!

نوشته بودم، اگر دانشجویی بخواهد درباره "بتهون" - که یک موسیقیدان آلمانی است و در خود اروپا همه سبک موزیک او را نمی پسندند- مطالعه کند و بدین منظور از من راهنمایی بخواهد، با وجودی که آشنایی با او برای مردم ما چندان لزومی ندارد و آثارش را کمتر کسانی می پسندند و می فهمند و احساس می کنند، معهذا حداقل سه کتاب بسیار عمیق ِ درست و زیبا و محققانه و بیش از صدها مقاله و کنفرانس و بحث و مصاحبه علمی و خواندنی وجود دارد.اما درباره علی، یک کتاب که بتوان ادعا کرد این بزرگمرد را لا اقل برای دانشجویان و دانش آموزان وظیفه کتابخوان و روشنفکر بخوبی بشناساند یافت نمی شود. همه اش ستایش است و مدح و شعر. اما معتوم نیست که این کسی را که اینهمه می ستاییم کیست؟ ... چه می گوید؟ این مردی که ایمان ِ ملتی را در این قرن های سخت و دشوار به خودش وقف کرده و ملت ما سال های فراوان محبت او را به قیمت زندان ها و شکنجه ها در دل خود مشتعل نگه داشته و نسل به نسل به بهای جان خود به دست ما سپرده و مردی که این همه تجلیل *** و این همه دل ها برایش می *** و این همه عشق ها شارش می گردد کیست ...؟؟

نمی دانیم!! این درد است.

چه، قبل از هر ***، ستایش و هر تجلیل از علی و حتی قبل از محبت علی، معرفت علی است که نیاز زمان ما و جامعه ماست، محبت ِ بی معرفت ارزش ندارد، بت پرستی است، "علی اللهی"ها که بیشتر از همه او را بزگ می شمارند و از او تجلیل می کنند و دوستش می دارند و حتی پیامبران را فرستاده او می دانند، چرا این همه احساساتشان و این ولایتشان یک پول نمی ارزد؟ این گونه مدح ها و محبت ها در میان همه ملت ها نسبت به معبودشان، پیغمبرشان، قهرمانانشان و مقدساتشان هست، و هیچ هرزشی ندارد. معرفت است که با ارزش است.

علی، اگر یک رهبر است، یک امام است و یک نجات بخش است، و مکتب او اگر روح یک جامعه است، اگر راه یک جامعه است و اگر نشان دهنده مقصد ِ حیات و کمال انسان است، در آشنایی ِ مکتب او و آشنایی شخصیت او است... نه محبت تنها نسبت به کسی که نمی شناسیم، زیرا اگر محبت ِ تنها، بدون آشنایی ثمری می داشت، باید به نتایج بزرگ می رسیدیم، زیرا امکان ندارد جامعه ای و ملتی علی رل بشناسد و درست بفهمد، و از شکنجه آمیزترین و سخت ترین محرومیت هایی که جامعه های عقب مانده دارند رنج*** .

اگر می بینیم پیرو علی و کسی که برای علی اشک می ریزد و کسی که محبت علی در قلبش موج می زند، سرنوشتش، و سرنوشت جامعه اش دردناک است، معلوم است که علی رانمی شناسد و تشیع او را نمی فهمد... هرچند که ظاهرا ً شیعه باشد.

محبت ِ به علی، اگر او را نشناسیم، برابر است با محبت همه ملت های دیگر نسبت به هر کس دیگر. علی اگر معلوم نباشد که کیست؟... چه می گوید؟... چه می خواهد؟، و تشیعی که معلوم نسیت اصولش چیست؟... هدفش چیست؟... راهش کدام است؟...، این علی و این مذهب از نظر ِ تأثیرش روی بشر و جامعه و زندگی مساوی است با هر شخصیت دیگر و هر مذهب دیگر.

علی ِ مجهول، مساوی است با هر انسان و یا هر قهرمان ملی دیگری که مجهول است، زیرا محبت، به خودی خود نجات بخش نیست، بلکه معرفت است که نجات بخش است.ما در زمان خودمان موظف به شناختن امام هستیم، نه محبت ِ بدون معرفت به امام، اما شک نیست که من نمی خواهم از محبت به امام انتقاد کنم. چگونه ممکن است کسی علی را بشناسد و به او عشق نَوَرزد و او را نستاید؟، اما این محبت، معلول شناختن علی و آشنا شدن با زیبایی های عظیم یک روح، شکوه یک روح، و عظمت و پاکی یک انسان بزرگ است. محبتی که معلول این معرفت است نجات بخش است و روح زندگی ِ یک جامعه است، نه محبتی که با تلقین و توصیف و تجلیل و جمله های زیبای شاعرانه و ادبی، نسل به نسل از کوچکی در دل ما جایگزین شده است. این محبت ثمری ندارد و من فکر نمی کنم علی به چنین محبت هایی ارج بنهد و چنین عشاقی را بپذیرد.

علی ای که در پاسخ ِ یکی از افسرانش که او را با عبارات شگفتی می ستاید، صاف و پوست کنده می گوید:

" من بزرگتر از آنم که در دل داری... و کوچکتر از آن که بر زبان..." !

علی ای که به نقل ملل و *** نخستین پرستندگان ِ خویش را در آتش می افکند و پیشوایشان را از قلمرو خویش دور می سازد.

یک انسان معمولی هم چنین است، بیشتر کسی را دوست دارد که او را می شناسد، نه کسی که بی آنکه بشناسد از او ستایش می کند.

شاید بعضی خیال کنند که محبت علی موجب شفاعت در آخرت گردد، اما به نظر من محبت ِ توأم با جهل برای آخرت هم به کار نیاید، زیرا آخرت با همان قوانین معقول و منطقی این دنیا ساخته شده، آخرت ساخته همان عقل و اراده ای است که این جهان را ساخته است، همان طور که در اینجا محبت ِ زاییده جهل ثمری ندارد، در آن دنیا هم ثمری نخواهد داشت.

من در این چند شبی که در اینجا برنامه دارم روی دو موضوع صحبت خواهم کرد.

1- پیروزی در شکست

2- تنهایی و علی

ما همیشه پیروزی را در پیروزی کی بینیم و می شناسیم، اما علی درس بسیار بزرگی داده است و آن پیروزی در شکست است.چگونه یک امام، یک رهبر، یک قائم انسانی گاه با موفق شدن و پیروز شدن درس می دهد و گاه با پذیرفتن شکست، گاه با سخن می آموزد و گاه با سکوت.

در مقاله ای که درباره حضرت امیر نوشته بودم اشاره کردم که نهج البلاغه بعد از قرآن بزرگترین کتاب ماست که آن را نمی خوانیم و نمی دانیم و نمی شناسیم، چنان که قرآن هم همینطور، از قرآن هم فقط ستایش می کنیم، می بوسیم و تبرک می دانیم.

آنهمه تجلیل و ستایش می کنیم، اما چه فایده دارد؟

چه تأثیری می تواند داشته باشد؟

وقتی که درونش را ندانیم چه می گوید؟

شخصیت های بزرگی هم که می توانند نجات بخش ملت ما، جامعه ما، و نسل های آینده ما باشند همینطورند.

در آن مقاله نوشتم که نهج البلاغه به اقرار اغلب دانشمندان و نویسندگان و ادبای حتی معاصر ِ غیر شیعی ِ عرب زیباترین متن عرب است، سخنانی که از نظر ادبی در اوج زیبایی و از نظر فکر در عمق بسیار و از نظر اخلاق سرمشق و نمونه است، در آ« عباراتی هست که هر خواننده ای اقرار می کند که در بشریت نظایر این عبارات وجود ندارد. این،عبارات و سخنان علی است.

اما من معتقدم که از همه سخنانی که علی در مدت عمرش گفته است جمله ای از همه رساتر، بلیغ تر، زیباتر، اثربخش تر و آموزنده تر وجود دارد و آن:

25 سال سکوت علی است.

... که خطاب به همه انسان ها است، انسان هایی که علی را می شناسند. بیست و پنج سال سکوت در نهایت ِ سختی و سنگینی برای یک انسان، آن هم نه یک انسان گوشه گیر و راهب، یک انسان فعال اجتماعی.

این سکوت خود یک جمله است، یک سخن است.

بنابراین امام گاه با سخنش حرف می زند و گاه با سکوتش، گاه با پیروزیش درس می دهد و گاه با شکستش.

خطاب او به ما است و رسالت ِ ما نیز معلوم است،

شناختن این درس ها،...

و خواندن این سخنان...

و شنیدن این سکوت ها...

مسئله ای که در اینجا لازم است مطرح کنم بیماری ِ عوام زدگی است که بعضی از مکتب ها و یا بعضی از دین ها گاه دچار آن می شوند.

فلسفه انیشتین هیچگاه دچار عوام زدگی نمی شود، زیرا موضوعی است که فقط عدهای متخصص ریاضی و فیزیک با آن سروکار دارند و متخصصین ریاضی و فیزیک چون زبان انیشتین را به درستی نمی فهمند نمی توانند مسخش کنند،عوضش کنند و یا تحریفش نمایند.

از این رو اینگونه مکتب ها و فلسفه ها همیشه از بیماری ِعوام زدگی به دور است و در بین یک عده متخصص که در سطح ِ درک و فهم ِ آن هستند محصور می ماند. اما نوع دیگری از مذاهب و مکتب های علمی و اجتماعی وجود دارد که به علت آن که خطابشان به توده مردم است، بیماری ِ عوام زدگی زود در آن رسوخ می کند. یکی از آثار این بیماری بد تلقی کردن ِ مفهوم و حقیقت ِ واقعی مکتب است.

عوام زدگی بیماری ای است که حقیقت ِ یک فکر و یا یک انسان را دگرگون می کند، در قالب فکر ِ کوتاه ِ خودش می ریزد و رنگ سنت ها و عادت ها و سلیقه ها و تربیت های شخص ِ خودش را به این مکتب ِ تازه، به این مذهب ِتازه می زند و به کلی عوضش می کند، معنی ِ " اسلام پوستینش را برعکس و چپه تنش می کند" این است.

یکی از مواردی که به عنوان نمونه برای فهمیدن بیماری ِ عوام زدگی می توان گفت تلقی ای است که از انسان های بزرگ و شخصیت های برجسته ای که در مذهب ما وجود دارند می شود. ارزش ها ی واقعی یک انسان را درک نمی کنیم و مثلا ً نمی دانیم علی چرا بزرگ است، فقط می دانیم که بزرگ است، می دانیم که عظمت دارد، می دانیم که از ما خیلی عالی تر و متعالی تر است، ستایشش می کنیم و به او عشق می ورزیم.

اما چرا بزرگ است...؟، چه بزرگی ها... و چه فضیلت ها دارد...؟، نمی دانیم. بر اساس ملاکی که خود علی و مکتب او می دهد او را تحلیل و ازریابی نمی کنیم، زیرا که اصولا ً ملاک ها را نمی شناسیم.

بر اساس سنت قدیمی خودمان و روحی که در جامعه خودمان نسل به نسل به ارث رسیده علی را ... و مکتبش را می شناسیم. تمام فضایل او را در کرامات و معجزات و کارهای خارق العاده اش منحصر می کنیم وفقط به دنبال معجزات و کرامات می رویم. مثلا ً، در دوره شیرخوارگی علی، یک افعی وارد شهر می شود و به مردم حمله می کند، و علی که در قنداق بوده است دستهایش را در م آورد و افعی را می کشد! پس علی بزرگ است!، من نمی خواهم بگویم چنین چیزی هست... یا نیست، اما شما می گویید علی امام است، یعنی اگر من از او پیروی کنم نجات خواهم یافت، می گویید او رهبر است، یعنی جامعه ما اگر دنبال علی برود جامعه آزاد و متمدن و مترقی خواهد شد، اما چگونه می شود از این چنین مردی که در کوچکی و توی قنداق افعی را از وسط می دراند من پیروی کنم و نجات یابم؟، چگونه ممکن است جامعه ما از کسی که چنین کار درخشان ِ محیرالعقولی را انجام می دهد پیروی کند و بعد متمدن شود؟، چه جور؟؟... من نمی فهمم!!

بر فرض که علی روزی یک مرتبه چنین معجزاتی کرده باشد، چگونه من او را بستایم تا واقعا ً از پیروی علی و از مذهب علی استفاده کنم و جامعه ام جامعه ای مترقی بشود، و پیش برود؟

چرا چنین کاری میکنند؟... زیرا در طول هزاران سال بینش مذهبی ِ بشر این چنین بوده که دنیای خاکی که ما انسان ها روی آن زندگی می کنیم پست است، پایین است و از همه پایین تر. بعد از این دنیا الاک مختلفی است که بالاتر از زمین می باشند این افلاک هر چه به طرف آسمان بالاتر می روند عالی تر و متعالی تر می شود، از آنجا که می گذرد به عالم فرشتگان می رسد که عالم بالاتر از زمین و بالاتر از انسان است، از عالم فرشتگان که می گذرد به عالم خدایان و یا خدا می رسد، و این سلسله مراتبی است که ما از نظر ارزش های انسانی و مافوق انسانی در طول تاریخ بشر و همه مذاهب قائل بوده ایم.

بنابراین بینش انسان در پست ترین مرحله قرار دارد و بعد فرشتگانند، و بعد خدایان و خدا. این طرز فکر و بینش که وارئ اسلام می شود علی را و اسلام را درست ارزشیابی برعکس می کند و چون ما متفکران و بنیانگذاران، این مذهب و این دین را با همین بینش ضد اسلامی می سنجیم و تحلیل می کنیم، و بعد می پرستیم و می ستایییم ... نتیجه ای نمی گیریم.

آقای گورویچ- یکی از استادان من- جامعه شناس معروفی است می گفت: من هفتاد سال در جامعه شناسی با مکتب structuralism که یکی از مکاتب جامعه شناسی است مبارزه خستگی ناپذیر کردم و بعد کتاب لاروس را که در آن شرح حال مرا نوشته بود باز کردم و در آنجا خواندم که : آقای گورویچ یکی از بزرگترین بنیانگذاران مکتب structuralism در جامعه سناسی است!

این نتیجه کار من است! بعد زیر آن دیگر هر چه از گورویج تعریف کنند، ستایش کنند که این یک نابغه بزرگ است و یا بزرگترین جامعه شناس عالم است یگر فایده ای ندارد.

در فلسفه خلقت انسان در اسلام می بینیم خداوند با صراحت یک مجلس امتحان بزرگ ترتیب می دهد، امانت خود را بر زمین و کوه ها و فرشتگان و حتی فرشتگان مقرب عرضه می کند، همه از پذیرفتن آن سرباز می زنند و انسان بر می گیرد. خداوند فرمان می دهد که همه فرشتگان و حتی فرشتگان ِ بزرگ باید به خاک بیفتند و در برابر انسان سجده کنند. این نشان می دهد که در اسلام، انسان بزرگتر از فرشته است و مقام آدم، مقام بشریت، مقام انسانیت اعلی و اشرف از مقام فرشته و حتی فرشتگان مقرب است.

بنابراین اگر بخواهیم اسلامی بیندیشیم و اگر بخواهیم در باره علی به عنوان یک مسلمان که درباره امامش حرف می زند حرف بزنیم و بطور خلاصه اگر یک بینش اسلامی بخواهد راجع به علی سخن بگوید، خود بخود به نبال فضایلی از علی که خواست انسان متعالی است می رود، انسانی که مسجود ِ ملائک است و از ملائک مقرب تر و بالاتر و برتر است.

اما این درک را نداریم، این بینش هنوز وارد ذهنمان نشده و بنابراین برای اینکه بزرگترین ستایش را از امامانمان و پیغمبرمان و بزرگترین مقدسین ِ خودمان بکنیم، صفات فرشته ای به آنها منصوب می کنیم و خیال می کنیم که اگر امام را به مقام یک فرشته بالا ببریم او را از مقام انسان بالاتر برده ایم، درصورتیکه پایین تر آورده ایم!

اگر همه این کرامات را که مربوط به فرشتگان است منصوب به ائمه خودمان کنیم و ثابت نماییم که امامان ما جزء فرشتگان مقرب خداوندند از نظر قرآن مقام آنها را از آدم و انسان پائین تر آورده ایم. فضیلت پیغمبر اسلام در این نیست که سایه ندارد، زیرا ارواح سایه ندارند، فرشتگان سایه ندارند و موجودات غیبی هستند که سایه ندارند. این فضیلتی برای پیغمبر اسلام نیست و چنان کاری و چنان قهرمانی ای برای علی فضیلت به شمار ***، زیرا اگر هم چنان کراماتی درعلی باشد، علی به مقام فرشتگان می رسد، اما مقام علی از فرشتگان بالاتر...و مسجود ملائک است.

بنابراین در شخصیت او باید ارزشهای انسانی را جستجو کنیم...نه ارزشهای فرشته ای را، ولی چون بینش ما یک بینش ضد اسلامی و قبل از اسلامی است و با همان نگاه علی را می شناسیم، این است که از علی و از رهبرانمان فرشتگانی ساخته ایم که به کار رهبری ما نمی آیند زیرا از فرشته نمی توان پیروی کرد و فرشته نمی تواند جامعه بشری را نجات دهد.

انسان متعالی است که می تواند انسان را نجات بخشد، و انسان متعالی ...علی است.

اما ارزشهای انسانی علی کدام است؟؟

آنچه که تا کنون- شاید آنچنانکه باید- درباره آو طرح نشده مسأله تنهایی علی است، اصولا ً انسان یک موجود تنهاست، در تمام قصه ها، در تمام اساطیر انسانی، در تمام مذاهب بشری در طول تاریخ، تنهایی انسان به انواع گوناگون و زبانهای گوناگون بیان شده که رنج انسان...تنهایی اوست در این عالم. این تنهایی چراست....؟

اریم فروم می گوید :

"تنهایی زاییده عشق است و بیگانگی". راست است!

کسی که به یک معبود، به یک معشوق عشق می ورزد، با همه چهره های دیگر بیگانه می شود و جز در آرزوی او نیست.

خود به خود وقتی که او نیست...تنها می ماند، و کسی که با افراد و اشیا و اجزای پیرامونش بیگانه است، متجانس نیست، و با آنها تفاهمی ندارد. تنها می ماند، احساس تنهایی می کند.

انسان به میزانی که به مرحله انسان بودن نزدیکتر می شود... احساس تنهایی بیشتری می کند.

می بینیم اشخاصی که عمیق ترند، اشخاصی که داری روح برجسته تر و ممتازتر هستند از آنچه که توده مردم هوس روزمره شان است و لذت عمومیشان، بیشتر رنج می برند، و یا می بینیم کسانی را که به میزانی که روح در آنها اوج می گیرد و اندیشه تعالی پیدا می کند، از جامعه و زمان فاصله می گیرند و در زمان تنها می مانند.

شرح حال نوابغ را اگر بخوانیم می بینیم که یکی از صفات مشخص این نوابغ تنهاییشان در زمان خود آنهاست. در زمان خودشان مجهولند، غریبند و در وطن خویش بیگانه اند...و آنها را...و اثرشان را...و سخنشان را...و سطح اندیشه و هنرشان را آیندگان بهتر می تنوانند بفهمند.

در همه فلسفه ها و مکتب ها انسان موجودی است تنها و از تنهایی رنج می برد و به میزانی که انسان تر می شود و تکامل پیدا می کند از اشتراک در عواطف و احساسات ابتذال روزمره ای که برجمع و بر عام حکومت می کند فاصله می گیرد و مجهول تر می شود.

یکی از عواملی که انسان را در جامعه اش تنها می گذارد، بیگانه بودن او است با آنجه که مردم همه می شناسند، تشنه ماندن اوست در کنار جویبارهایی که مردم از آن می آشامند و لذت می برند، گرسنه ماندن اوست بر سر سفره ای که همه خوب می خورند و سیر می شوند.

روح به میزانی که تکامل می یابد و به آن انسان متعالی ای که قرآن از آن به نام قصه آدم یاد می کند می رسد تنهاتر می شود.

چه کسی تنها...نیست؟؟

کسی که با همه، یعنی درسطح همه است،

کسی که رنگ زمان به خود می گیرد.

رنگ همه را به خود می گیرد و با همگان تفاهم دارد و در سطح موجودات و با وضع موجود به هر شکلش و هر بعدش منطبق است.

این آدم...احساس تنهایی و احساس تک بودن و مجهول بودن نمی کند، چرا...که از جنس همگان است.

او در جمع است و...با جمع می خورد و...می پوشد و..می سازد...و لذت می برد.

احساس گریز، احساس تنهایی در جامعه و در روی زمین و احساس عشق که عکس العمل این گریز است او را به طرف آن کسی که می پرستدش و با او تفاهم دارد می کشاند، به آنجایی که شایسته اوست...و متناسب با شخصیت او.

احساس تنهایی و احساس عشق در یک روح به میزانی که این روح رشد می کند قوی تر و شدید تر و رنج آور تر می شود.

درد انسان، درد انسان متعالی، تنهایی و...عشق است.

و می بینیم در علی – به همان میزانی که می شناسیم – همان علی که می نالد و دائما ً فریاد می زند و سکوتش درد آور است، سخنش درد آور است، و همان علی که عمری شمشیر زده، جنگها کرده، فداکاریها نموده و جامعه ای را با قدرت و جهادش پی ریخته و بوجود آورده است در هنگامی که این نهضت پیروز شده او در میان جمع یارانش تنهاست، و بعد می بینیم که نیمه شبهای خاموش مدینه را تر ک می کند و سر در حلقوم چاه... می نالد.

آنهمه یاران، آنهمه همرزمان، آنهمه نشست و برخاست با اصحاب پیغمبر هیچکدام برای علی تفاهمی بوجود نیاورده است.

در سطح هیچکدام از آنها نیست،

می خواهد دردش را بگوید،

حرفش را بزند،

گوشی نیست، دلی نیست، تجانسی نیست.

در یثرب، یعنی شهری...و جامعه ای که به شمشیر او... و سخن او پی ریخته شده هیچ آشنا نمی بیند و نیمه شب به نخلستان پیرامون شهر می رود و در دل تاریم و هراسناک شب به اطرافش نگاه می کند که کسی متوجه او نشود!!

رنج بزرگ یک انسان این است که عظمت او... و شخصیت او در قالب فکرهای کوتاه در برابر نگاه های پست و پلید و احساس او در روح های بسیار آلوده و اندک و تنگ قرار گیرد.

چنین روحی در چنان حالی همیشه هراسناک است که این نگاه ها، این فهم ها و این روح ها او را ببینند، بفهمند و بشناسند.

به قول یکی از نویسندگان،

روزها شیر نمی نالد!

در برابر نگاه روباهان، در برابر نگاه گرگ ها... و در برابر نگاه جانوران شهر نمی نالد، سکوت و وقار و عظمت خویش را بر سر شکنجه آمیزترین دردها حفظ می کند.

اما، تنها... در شبها است که شیر می گرید.

نیمه شب به طرف نخلستان می رود، آنجا هیچکس نیست، مردم راحت آرمیده اند، هیچ دردی آنها را در شب بیدار نگاه نداشته است، و این مرد تنها... که روی این زمین خودش را تنها می یابد با این زمین و این آسمان بیگانه است، و فقط رسالت و وظیفه اش او را با این جامعه و این شهر پیوند داده، پیوند روزمره و همه روزه،

ولی وقتی که به خودش برمی گردد... می بیند که تنهاست...،

به نخلستان می رود، و هراسان است که کسی او را در آن حال نبیند که... شیر در شب می گرید و تنهایی.

و باز برای اینکه ناله او به گوش هیچ فهم پلیدی و هیچ نگاه آلوده ای نیالاید، سر در حقوم چاه فرو می کند... و می گرید.

این گریه از چیست...؟؟؟

افسوس که گریه او یک معما برای همه است، زیرا حتی شیعیان او نمی دانند علی چرا می گرید؟

از اینکه خلافتش غصب شده؟

از اینکه فدک از دست رفته؟

از اینکه فلانی روی کار آمده؟

از اینکه او از مقامش...؟، از اینکه...؟، از...؟، واقعا ً که چِندش آور است.

یک روح تنها در یک دنیایی که با آن بیگانه است، در یک جامعه ای که دائما ً در آن زندگ می کند، اما در سطح آن جامعه و سطح اسلام قبایلی یارانش نتوانسته خودش را پایین بیاورد و با آن بند و بستها... و با آن کششها ... و با آن خود خواهی ها... و با آن سطح درکی که یاران پیغمبر از اسلام داشته اند نتوانسته خودش را منطبق کند، تنها مانده است و ... می نالد.

علی همان طور که فلسفه ها می گویند می نالد، به خاطر اینکه انسان است، و به خاطر اینکه تنها است.

این حرفی که می زنم، هم مذاهب به آن معتقدند و هم مردی مانند "سارتر" – که اصولا ً به مذهب و خدایی معتقد نیست- او انسان را یک بافته جدا، یک تافته جدا بافته می داند و می گوید: همه موجودات یکجور ساخته شده اند اول ماهیت آنها ساخته شده و بعد وجودشان، به جز انسان که اول وجودش ساخته شده و بعد ماهیتش.

می بینیم که سارتر هم که به خدا اعتقاد ندارد، معتقد است که انسان یک عنصر کاملا ً ممتاز از عالم مادی است و بیگانه با آن، و انسان هر چه از مرحله حیوانی و نیازهای غریزی که طبیعت بر او تحمیل کرده دورتر می شود در طبیعت تنهاتر می شود... و گرسنه تر می شود... و تشنه تر، و علی یک انسان مطلق است.

علی در طول تاریخ تنها انسانی است که در ابعاد مختلف و حتی متناقض که در یک انسان جمع نمی شود قهرمان است.

هم مثل یک کارگر ساده، که با دستش، پنجه اش... و بازویش خاک را می کند و در آن سرزمین سوزان بدون ابزار قنات می کند، و هم مانند یک حکیم می اندیشد... و هم مانند یک عاشق بزرگ... و یک عارف بزرگ عشق می ورزد. هم مانند یک قهرمان شمشیر می زند... و هم مانند یک سیاستمدار رهبری می کند... و هم مانند یک معلم اخلاق،مظهرو سرمشق فضایل انسانی برای یک جامعه است.

هم یک پدر است... و هم یک دوست بسیار وفادار... و هم یک همسر نمونه.

چنین انسانی و در چنین سطحی معلوم است که در دنیا تنها است،

چنین انسانی در جامعه اش و در برابر یاران همرزمش که عمری را در راه عقیده کار کرده اند، *** شمشیر زده اند، مبارزه کرده اند، به ایمان پیغمبرشان ایمان د ا رند اما در اوج اعتقاد و ایمان و اخلاصشان به پیغمبر و اسلام قبیله فراموش نکردند، *** را فراموش نکرده اند، مقام را نتوانسته اند آگاهانه و یا ناخوداگاه از یاد *** و اخلاص مطلق و یکدست همچون علی شوند.

او در میان یارانش که سالیان دراز با هم در یک فکر و یک راه کار کرده اند و شمشیر زده اند ... تنها است، علی قربانی خویشاند پیغمبر بودن است، زیرا در جامعه قبایلی عرب روابط قبیله ای نیرومندتر از اسلام است.

هنوز جامعه به طور خود آگاه یا ناخود آگاه نمی تواند تحمل کند که هم پیغمبر از بنی هاشم باشد و هم جانشین او، در این صورت برای بنی *** و بنی عدی و بنی زهره چیزی نخواهد ماند و این بنی ها و ابنا از میان خواهند رفت.

یک مورخ و یک جامعه شناس می فهمد که چه می گویم.

بنابراین یکی از عواملی که علی قربانی آن می شود و تنها می ماند خویشاوندی او با پیغمبر است، اگر از خانواده پیغمبر نبود شانس بیشتر برای موفقیت می داشت.

علی کسی بود که هیچ پیوندی با جامعه یثرب نداشت، مگر شمشیرهایی که به خاطر حق زده... و رنج ها... و خطرهایی که به خاطر حقیقت کشیده... و همین شمشیر ها او را تنها گذاشته، بنابراین علی در مدینه تنها است.

از این دردناکتر، این که علی در میان پیروان عاشقش نیز تنهاست!!

در میان امتش که همه عشق و احساس و همه فرهنگ و تاریخش را به علی سپرده است تنهاست.

او را همچون یک قهرمان بزرگ، یک معبود و یک الهه می پرستند، اما نمی شناسندش و نمی دانند که کیست؟، دردش چیست؟ حرفش چیست؟ رنجش چیست؟ و سکوتش چراست؟؟

در زبان فارسی ِ ما هنوز نهج البلاغه ای که مردم بخوانند وجود ندارد!!

تنهایی مگر چیست؟؟

از تئاتر نویسی مانند برشت، حداقل پنج اثر که به فارسی بسیار خوب ترجمه شده می توان نام برد، از نویسندگان معمولی همه جای دنیا آثار متعدد فراوان به بهترین نشر و چاپ منتشر شده، اما هنوز پس از گذشت قرن ها سخن علی به زبان فارسی ای که نسل ما بخواند و بفهمد وجود ندارد.

و هنوز ملتی که تمام هستیش را در راه عشق علی نثار کرده از او کلمه ای و سخنی درست نمی شناسد.

این است که علی در میان پیروانش هم تنهاست.

این است که علی در اوج ستایش هایی که از او می شود مجهول مانده است.

درد علی دو گونه است:

یک درد، دردی است که از زخم شمشیر ابن ملجم در فرق سرش احساس می کند، و درد دیگر دردی است که او را تنها در نیمه شب های خاموش به دل نخلستان های اطراف مدینه کشانده... و به ناله در آورده است.

ما تنها بر دردی می گرییم که از شمشیر ابن ملجم در فرقش احساس می کند.

اما، این درد علی نیست،

دردی که چنان روح بزرگی را به ناله آورده است تنهایی است،که ما آن را نمی شناسیم!!

باید این درد را بشناسیم...، نه آن درد را ...

که علی درد شمشیر را احساس نمی کند،

و...ما.....

درد علی را احساس نمی کنیم.

 

برگرفته از کتاب علی تنها است از استاد شهید دکتر علی شریعتی مزینانی

|+| نوشته شده در  چهارشنبه 1386/07/11 ساعت 6:38 بعد از ظهر  توسط محسن عزیزاللهی  | 

نیایش

                 نیایش

 

خدایا : به من " تقوای ستیز " بیاموز، تا در انبوه مسئولیت، نلغزم، و از " تقوای پرهیز " مصونم دار تا در خلوت عزلت، نپوسم.

خدایا : مرا به ابتذال آرامش و خوشبختی مکشان. اضطرابهای بزرگ ، غمهای ارجمند وحیرت های عظیم را به روحم عطا کن. لذت ها را به بندگان حقیرت بخش و درد های عزیز بر جانم ریز.

خدایا : مرا از فقر ترجمه و زبونی تقلید نجات بخش تا قالب های ارثی را بشکنم، تا در برابر "قالب ریزی " غرب، بایستم و تا – همچون این ها و آن ها – دیگران حرف نزنند و من فقط دهنم را تکان دهم.

خدایا : به روشنفکرانی که اقتصاد را " اصل " میدانند ، بیاموز که : اقتصاد هدف نیست، و به مذهبی ها که کمال را هدف می دانند، بیاموز که اقتصاد هم " اصل " است.

خدایا : این آیه را که بر زبان داستا یوسکی رانده ای، بر دلهای روشنفکران فرود آر که : " اگر خدا نباشد ، همه چیز مجاز است " جهان فاقد معنی و زندگی فاقد هدف و انسان پوچ است ، و انسان فاقد معنی ، فاقد مسئولیت نیز هست.

خدایا : در تمامی عمرم به ابتذال لحظه ای گرفتارم مکن که به موجوداتی بر خورم که در تمامی عمر، لحظه ای را در ترجیح " عظمت" ، " عصیان " و " رنج "، بر " خوشبختی " آرامش " و " لذت" اندکی تردید کرده اند.

خدایا : به من توفیق تلاش ، در شکست؛ صبر، در نومیدی؛ رفتن، بی همراه؛ جهاد، بی سلاح؛ کار، بی پاداش؛ فداکاری، در سکوت؛ دین، بی دنیا؛ مذهب، بی عوام؛ عظمت، بی نام؛خدمت، بی نان؛ ایمان، بی ریا؛ خوبی ، بی نمود؛ گستاخی، بی خامی؛ مناعت ، بی غرور، عشق، بی هوس؛ تنهایی ، در انبوه جمعیت؛ دوست داشتن، بی آنکه دوست بداند؛ روزی کن.

خدایا : به مذهبی ها بفهمان که : آدم از خاک است، بگو که : یک پدیده مادی به همان اندازه خدا را معنی می کند که یک پدیده غیبی، در دنیا همان اندازه خدا وجود دارد که آخرت. و مذهب ، اگر پیش از مرگ ، به کار نیاید ، پس از مرگ به هیچ کار نخواهد آمد.

خدایا : به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ ، بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است، حسرت نخورم ، و مردنی عطا کن که ، بر بیهودگیش ، سوگوار نباشم . بگذار تا آن را من ، خود ، انتخاب کنم ، اما آنچنان که تو دوست داری.

خدایا : "چگونه زیستن " را تو به من بیاموز، "چگونه مردن" را خود خواهم دانست.

خدایا : رحمتی کن تا ایمان، نام و نان برایم نیاورد، قوتم بخش تا نانم را – و حتی نامم را در خطر ایمانم افکنم، تا از آنها باشم که پول دنیا را میگیرند و برای دین کار می کنند، نه آنها که پول دین می گیرند و برای دنیا کار می کنند.

|+| نوشته شده در  یکشنبه 1386/07/08 ساعت 4:43 بعد از ظهر  توسط محسن عزیزاللهی  | 

آدم و حوا

آدم و حوا

 

 

 

 

آدم درازکش "بی خود" خوابیده بود

پشتش خسته شد، چرخید،

دستش افتاد رو سینه حوا،

دست محظوظ مغز رو بانگ داد،

مغز "بی خودی" رو تعطیل داد،

*

 خون در رگهای آدم جهید،

قلب اون حالت رو بیشتر دمید،
جگر به تمنا و ملتمس!!!

*

 آدم به تبعیت اعضا،

به روی حوا خمید،
لب هایش به لب های او تنید،

*

 آسمان پر ملک احساس شد،

هر ملک شمه عشق رو آغاز شد،

کرکسان به بلبلی آواز شد،
کوهساران به چشمه ای سر باز شد،

آدم رو به دروازه عشق راه باز شد!

آدم حوا را، حوا آدم را، به بودن همباز شد!

 

*

 سال ها گذشت.

روزی آدم به حوا گفت : دخترها دیگه بزرگ شدن و لزوم تمایز با پسرها رو بهشون باور بدیم.

حوا : آخه اونا فقط شش سالشونه. در ثانی یک عمر با پسرها همبازی بودن. چطور این کار لازمه؟

آدم : در این سن احساسات جنسی شروع به کار می کنه و برای بلوغ راه باز می کنه و انسان بکر زمینه رو برای نبوغ هموار می کنه!

حوا : ببین آدم تو یه مردی، نمی دونی جدا کردن بچه های "عشقی" چه ظلم بزرگیه؟!

آدم : جدا که نه، محدود. اونم برای همینه که پسر عشق و هوسش تمیز داده بشه و در این فاصله برای رسیدن به وصال "بیقرار".

 

 * * *

سواد عشق

 روزی دختر حوا تو کلاس با دوستش پچ پچ می کرد، دوستش پرسید : "لیلی" چرا دوستش داری؟

-         من همه رو دوست دارم، اونو بیشتر!

-         چرا؟

-         مادرم هنر رو هنرمندانه به من یاد داد ولی به همه میگه دخترم ذاتا ً هنرمنده!

پدرم، هرچی بتونه منو پوشش می ده و اونجا که نمی تونه "امید" ولی به همه میگه دخترم ما شاءالله چشم و دلش سیره!

خواهرم منو، من خواهرمو، تو آیینه می بینیم، اون منو، من اونو، "هم راز" می کنیم و همدیگر رو خوب "ابراز" می کنیم!

برادرم صادقانه ترینه، جز راست نمی گه، هر راست نمی گه، چون سوتی هامو لو نمی ده!

-         اون، اون چی؟ نگفتی "مجنون" رو چرا دوست داری؟

-         اون همه این صفات رو در من چشونده!!!

-         بدو، دیر شد...

-         آ...آ...خ..

-         چی شد؟ چرا افتادی؟

-         وی...ش...او...خ..

-         آخه چی شد؟

-         نی...گاش نکن، دا...ره می آد

-         کو؟

-         او...ناها...، او....ن ته

 

*

 با این که همسایه بود، اونو کم می دید

امروز اونو دید، شب با خیالش خوابید

صبح زود از جا پرید

به تدارک دیشب جارو بر کشید

نوک پا گام به گام تو کوچه جارو زنان

نوک جارو به زمین خش خش زنان

دسته اش رو گاه به دیوار ضرب زنان

گنجشکان همه بال زنان، جیک زنان

 

*

آن سوی دیوار تو اتاق، پسر که شب رو عاشق به بستر خزید،
صبح گوشش اصوات رو ترانه شنید،

روح جسم رو از بستر کشاند،

سبکبال و خرامان به درگاه نشاند،

 

*

 هر دو شرم آگین رخ بر هم زدند،
سر رو به پایین به سوی بند زدند،
"لیلی و مجنون" عشق رو حظ زدند.

 

*

 حوا به آدم گفت : بریم باغ...

رفتند. اونا عمدا ً خونه شون رو کنار باغ ساخته بودند. با این که باغ وسط شهر شلوغ بود ولی اصوات رو ترانه، کلاغ رو طاووس، چنار رو توبا، و شیر آب و جوی کوچک رو چشمه سار و خلاصه باغ رو "بهشت" می پنداشتند. آخه اونا "عاشق" بودند.

تو اون حال و هوای پر نیاز،

تکیه بر درخت سرو ناز،

حوا با تدارک، به طریق هوس، با صورت ناز،

چشم طناز،
خیره به گل های شم نواز،
سر به زیر و با لکنت، با زبان راز،

گفت : ب...ب...بین، دخترمون عاشق شده!

آدم گفت : اون کیه؟

حوا : مجنون!

آدم زیر لب زمزه کرد : بالاخره شدند!

 

*

 آدم و حوا همدست در سکوت باغ پرسه زدند

عطر گل یاس رخنه به راه رو شم زدند

سر گردانده اشاره اش رو بر چشم زدند

در کنارش آرام نشسته سرود عشق رو دم زدند

 

*

 آدم : عشق، اصل احساسم

حوا : عشق، رمز طراوتم

آدم : عشق، نیروی کاشتم

حوا : عشق شیرین شوهرم

دوباره سکوت و...

باز آدم اندیشید : عشق، تسهیل مسائلم

حوا گفت : عشق، تسکین مصائبم

آدم رو به حوا، خیره در چشمانش گفت : عشق ایده کارم

حوا گفت : معنی رفتارم...

 

*

 اونا تو اون حال هر دو با هم آواز دادند :

عشق، نور خدا را به دلهایمان رونده

عشق، حضور خدا رو به رخسارمان نشونده

عشق، راه خدا رو به گامهایمان رسونده

عشق، نیاز خدا رو در نمازمون چشونده