آدم و حوا
آدم درازکش "بی خود" خوابیده بود
پشتش خسته شد، چرخید،
دستش افتاد رو سینه حوا،
دست محظوظ مغز رو بانگ داد،
مغز "بی خودی" رو تعطیل داد،
*
قلب اون حالت رو بیشتر دمید،
جگر به تمنا و ملتمس!!!
*
به روی حوا خمید،
لب هایش به لب های او تنید،
*
هر ملک شمه عشق رو آغاز شد،
کرکسان به بلبلی آواز شد،
کوهساران به چشمه ای سر باز شد،
آدم رو به دروازه عشق راه باز شد!
آدم حوا را، حوا آدم را، به بودن همباز شد!
*
روزی آدم به حوا گفت : دخترها دیگه بزرگ شدن و لزوم تمایز با پسرها رو بهشون باور بدیم.
حوا : آخه اونا فقط شش سالشونه. در ثانی یک عمر با پسرها همبازی بودن. چطور این کار لازمه؟
آدم : در این سن احساسات جنسی شروع به کار می کنه و برای بلوغ راه باز می کنه و انسان بکر زمینه رو برای نبوغ هموار می کنه!
حوا : ببین آدم تو یه مردی، نمی دونی جدا کردن بچه های "عشقی" چه ظلم بزرگیه؟!
آدم : جدا که نه، محدود. اونم برای همینه که پسر عشق و هوسش تمیز داده بشه و در این فاصله برای رسیدن به وصال "بیقرار".
سواد عشق
- من همه رو دوست دارم، اونو بیشتر!
- چرا؟
- مادرم هنر رو هنرمندانه به من یاد داد ولی به همه میگه دخترم ذاتا ً هنرمنده!
پدرم، هرچی بتونه منو پوشش می ده و اونجا که نمی تونه "امید" ولی به همه میگه دخترم ما شاءالله چشم و دلش سیره!
خواهرم منو، من خواهرمو، تو آیینه می بینیم، اون منو، من اونو، "هم راز" می کنیم و همدیگر رو خوب "ابراز" می کنیم!
برادرم صادقانه ترینه، جز راست نمی گه، هر راست نمی گه، چون سوتی هامو لو نمی ده!
- اون، اون چی؟ نگفتی "مجنون" رو چرا دوست داری؟
- اون همه این صفات رو در من چشونده!!!
- بدو، دیر شد...
- آ...آ...خ..
- چی شد؟ چرا افتادی؟
- وی...ش...او...خ..
- آخه چی شد؟
- نی...گاش نکن، دا...ره می آد
- کو؟
- او...ناها...، او....ن ته
*
امروز اونو دید، شب با خیالش خوابید
صبح زود از جا پرید
به تدارک دیشب جارو بر کشید
نوک پا گام به گام تو کوچه جارو زنان
نوک جارو به زمین خش خش زنان
دسته اش رو گاه به دیوار ضرب زنان
گنجشکان همه بال زنان، جیک زنان
*
آن سوی دیوار تو اتاق، پسر که شب رو عاشق به بستر خزید،
صبح گوشش اصوات رو ترانه شنید،
روح جسم رو از بستر کشاند،
سبکبال و خرامان به درگاه نشاند،
*
سر رو به پایین به سوی بند زدند،
"لیلی و مجنون" عشق رو حظ زدند.
*
رفتند. اونا عمدا ً خونه شون رو کنار باغ ساخته بودند. با این که باغ وسط شهر شلوغ بود ولی اصوات رو ترانه، کلاغ رو طاووس، چنار رو توبا، و شیر آب و جوی کوچک رو چشمه سار و خلاصه باغ رو "بهشت" می پنداشتند. آخه اونا "عاشق" بودند.
تو اون حال و هوای پر نیاز،
تکیه بر درخت سرو ناز،
حوا با تدارک، به طریق هوس، با صورت ناز،
چشم طناز،
خیره به گل های شم نواز،
سر به زیر و با لکنت، با زبان راز،
گفت : ب...ب...بین، دخترمون عاشق شده!
آدم گفت : اون کیه؟
حوا : مجنون!
آدم زیر لب زمزه کرد : بالاخره شدند!
*
عطر گل یاس رخنه به راه رو شم زدند
سر گردانده اشاره اش رو بر چشم زدند
در کنارش آرام نشسته سرود عشق رو دم زدند
*
حوا : عشق، رمز طراوتم
آدم : عشق، نیروی کاشتم
حوا : عشق شیرین شوهرم
دوباره سکوت و...
باز آدم اندیشید : عشق، تسهیل مسائلم
حوا گفت : عشق، تسکین مصائبم
آدم رو به حوا، خیره در چشمانش گفت : عشق ایده کارم
حوا گفت : معنی رفتارم...
*
عشق، نور خدا را به دلهایمان رونده
عشق، حضور خدا رو به رخسارمان نشونده
عشق، راه خدا رو به گامهایمان رسونده
عشق، نیاز خدا رو در نمازمون چشونده
و...این دلیل زیستن رو که خدا به ما داده از فرزندمان نگیریم...
*
حوا : اونا فقط 12و 14 سالشونه
آدم : عشق رو با هیچ قیدی نمیشه بند کرد. بلکه درختشو باید بارور کرد.
در یک قرار حلال، پسر رو پسرخونده می پندا ریم،
اخلاق رو متوافق می انگاریم،
دید و نظر و بافته اش رو به احترام می نگریم،
منظورمان رو به بافته اش در زمان می بندیم،
چگونه با او را در این طی تمرین و مشق می کنیم،
چگونه با ما رو در این بین برایش سرمشق می کنیم...
*
لیلی و مجنون را "همه جا" راه می کنیم،
رسم اینگونه بودن را همراه می کنیم،
صندوق مشهوری باز می کنیم،
بانک ازدواجش نام می کنیم،
2پسر1دختر، پول پس انداز می کنیم،
روز موعود 5 برابر بهرشان وام می کنیم،
آن وقت عاشق و معشوق تهی از هر نیاز،
مسلط و مفهوم از هر سرّ و راز...
لیلی و مجنون همباز شدند
سالها در اوج پرواز شدند
اون ها حضورشان در جامعه جایزه شد
همین خود موجب جمع جوایز شد
افتخار آفرینی حاصل این حال شد
حصول این مدارک عامل هر کار شد
لیلی و مجنون همچنان رعنا شدند
قد و بالا سر و سینه، "همه" تماشا شدند
اون ها "رسیدن" رو از هر لحاظ دارا شدند
بهر امر ازدواج از هر لحاظ حلّال شدند
و...بعد به هم حلال شدند
و...درود بر ایشان!!!
برگرفته از بخشی از مقاله " شراره حق " به نگارش " حمید رضا عزیزاللهی "
چرا عاشورا!؟
سال 60 هجری است، حرکت باید کرد، به سوی میعادگاه، همه با تدارک، سر به راه، که رسند و طوافی و قربانی. حرکت انجام شد، حسین راضی نیست، چه رسیدن به کعبه همیشه رسیدن به خدا نیست؛ آنها که رفتند و رسیدند به کعبه و نه به خدا. حسین اندیشید حاکمیت ظالم باطل مانع از رسیدن به خداست، پس مسیر تغییر داد، رو به کربلا، حق او را ندا داد، او خلق را ندای حق داد. کو گوش شنوا؟ آنها که وعده دادند خلف وعده کردند. هر گام جلوتر، هر لحظه به منظور نزدیکتر، دوستان غریب تر،جمیع اقوام همه بی قول تر، به صحرای کربلا فقط چند محبوب پیرامون حسین.
باز گفت : هر که این نمی خواهد برود! ما عده ای اندک، دشمن لشگری بسیار، این همه اطراف ماندند، چه همه از مقربین درگاه الهی بودند و جدا نشدنی از حسین(ع). حسین گفت : خوب می مانیم و می میریم، چون خط بنمایانیم. خوب ماندند و مردند! که نه شهید شدند و "نه" مردند چون شهید قلب تاریخ است.
حسین در آخر شمشیر بر دست بلند کرد و فریاد زد : ایهاالناس، هل من ناصر ینصرنی؟ کیست که مرا یاری کند؟ او چه گفت؟ احمقانه معنی کنیم : آیا او بی هوش شده بود؟ مگر یاران چند بودند که نبیند همه مردند. نه با این معنی ما دیوانه ایم! او پیام به الناس داد، به طول تاریخ، به تمام مردم تا قیامت؛ که ای مردم من برای زدودن ظلم به جنگ یزید آمدم و زدودم حیثیت ظالم زمان یزید بن معاویه را؛ پس ادامه دهید راه مرا به طول تاریخ، ستیز بر ظلم و از بین بردن یزیدان زمان را.
چون گفتند بزرگان دین کل یوم عاشورا کل ارض کربلا پس یزید زدایی تعطیلی ندارد؛ بیاییم در هر سال ماه محرم و در هر محل به حسینیه رفته و یزید محل بنمایانیم و همینطور در اداره به حسینیه اداره رفته و یزید بنمایانیم و در مجالس به حسینیه رفته و یزید بنمایانیم و همچنان به سفارش اباعبدالله حسین همواره یزید بنمایانیم و یزید بزداییم تا فضای الهی را از این کثافات پاک و منزه گردانیم تا محیط برای ظهور آن امام پاک مطهر و معصوم مناسب و در شأن ایشان قرار گیرد.
والسلام
برگرفته ازبرخی دستنوشته های آقای حمید رضا عزیزاللهی

شاخه و جوانه

دوستت دارم بهترم
دوستت دارم مادرم، که تو منو مرعی به بهترین بایستی
دوستت دارم پدرم، که تو منو غنی به قوت بایستی
دوستت دارم برادرم، که تو منو صدیق ترین بایستی
دوستت دارم خواهرم، که تو منو باورترین بایستی
دوستت دارم دوستم، که تو منو مفرح و محزون همیشه بایستی
دوستت دارم عشقم، با تو مرعی، با تو قوت، به تو صدیق، به تو باور.
با تو عشقم، در فرحم
با تو هستم، حزن هست کافر
من شیره آن مادرم
من ریشه آن پدرم
من کنار برادرم
من دوست ِ دوست ترم
همه شد باعث باورم
که در انتخاب عشق برترم
اینک عاشقم
اینک دانسته عاشقم
اینک عالمانه عاشقم
اینک شده باورم که راستی
بودم یا هستم ، شدم
بابا من عاشقم
بر گرفته از برخی دستنوشته های حمید رضا عزیزاللهی

دختر ِ ناز ِ صورت فرشت
تو را خدا همچو فرشته سرشت
در نفسِت شم عشق
تو نگاهت هاله عشق
پس، نگاه بدار، پاس بدار، این جوهر عشق

